http://www.smsbarun.blogfa.com/)اگر (از وبلاگ روح الله جوون

اگر...نمی توانیم به کسی امیدبدهیم،نااميدش هم نكنيم.

اگر...نفوذوقدرت كلام نداريم،حداقل شنونده خوبي باشيم.

اگر...كسي درشرايط روحي بدي به سرمي برد،به جاي ذكرمصيبت وناله وفغان،

سعي كنيم باايجادانگيزه وايده وافكارمتفاوت حال وهواي تازه اي به وجوداوريم.

اگر...اگراشتباهي مرتكب شديم باشهامت بپذيريم وعذرخواهي كنيم.

اگر...ازكسي اشتباهي سرزدامامعذرت خواهي كرد،سخت نگيريم وببخشيم.

اگر...خواستيم كسي رامتهم به كاري كنيم كه ازان مطمئن نيستيم،

به شرمندگي اي كه درصورت اثبات خلاف ان حاصل مي شودفكركنيم.

اگر...كارمان پيش نمي رودبه اندازه توان ،گره ازكاركسي بازكنيم.

اگر...مي خواهيم به كسي درسي بدهيم،تنبيه وتهديدبهترين راه نيست،

بعضي وقت هاچشم پوشي نتيجه بهتري مي دهد.

اگر...خواستيم درحق خودوديگران دعايي بكنيم،ازپروردگارصبربخواهيم

       زيراخداوندباصابران است.

کوه مقدس

 

براي نخستين بار آماده سخن گفتن شدم و جنبيدم ،

 از کوه مقدس بالا رفتم و خدا

را چنين صدا زدم:

پروردگارا !

من تو را پرستش کرده ام

مشيت پنهان تو شريعت من است

تا روزي که زنده ام

در برابر تو خضوع خواهم کرد

اما خداوند پاسخ مرا نداد

بلکه مانند طوفاني سهمگين از من

گذشت و از ديدگانم پنهان شد.

يک هزار سال بعد


براي دومين بار از کوه مقدس بالا رفتم

و

با خدا چنين سخن گفتم:

تو مرا از خاک آفريدي و از روح معنوي ات بر من دميدي و زنده ام کردي

پس همه ي وجودم

به تو مديون است

اما خداوند پاسخ مرا نداد

و

همچون هزاران پرنده ي بالدار به پرواز در آمد

و

از من گذشت .

يک هزار سال بعد

از کوه مقدس بالا رفتم

و براي سومين بار با خدا سخن گفتم:

اي پدر مقدس!

من فرزند دوست داشتني تو هستم

با عشق و دلسوزي مرا به دنيا آوردي

بامحبت و عبادت ملکوت و ملک تو را به ارث خواهم برد!

اين بار نيز خداوند پاسخم نداد

و

همچون مه،

که تپه ها را مي پوشاند از چشم من دور شد.

يک هزار سال بعد .

از کوه مقدس بالا رفتم و براي چهارمين بار با خدا سخن گفتم :

اي اله من!

اي حکيم و دانا!

اي کمال و مقصود من!

من گذشته ي تو و تو فرداي من هستي.

من ريشه هايت در ظلمات زمين

و

تو روشنائي آسمانها هستي.

در اين هنگام خداوند به سوي

من خم شد و واژ گاني شيرين و لطيف بر گوشم نواخت ؛

چنانکه دريا ،

رودخانه ي سرازيرشده را در خود فرو مي برد ،

خداوند مرا در خود فرو برد !

و چون به سوي دشتها و دره ها

سرازير شدم ،

خدا نيز آنجا بود

من نمی دانستم که احتیاجی به کوه نیست

نمدانستم

که خدا

توی قلبمه

ای خدای مهربونم منو ببخش که اینهم از تو غافل بودم


برگرفته از وبلاگ نویسنده روزگارم بر خلاف ارزوهایم گذشت

فراموشي...


 

 

فراموشي به اين اسونيا نيست

 

اميد من دلم از تو جدا نيست

 

ميخوام تو ياد من عشقت بميره

 

ولي از قلب من مهرت رها نيست

 

دارم اتيش ميگيرم از جدايي

 

ولي هيشکي به فکر قلب ما نيست

 

همه دنيا ميدونن اين حديثو

 

که آرامش براي عاشقا نيست

 

مي خورد خون دلم مردمك ديده سزاست



كه چرا دل به جگر گوشه ي مردم دادم



تنها به من بگو چه بايد مي کردم

و نکردم!

تنها لحظه اي در چشمان من نگاه کن و مردانه بگو

که غير از عمر و جواني و شور عشق

ديگر چه به پاي تو بايد ميريختم؟

من که در هر شرايطي در کنار تو ايستادم....

و شايد اشتباه من . اعتماد به تو بود!

لحظه اي در چشمان من مردانه نگاه کن...



قسمت نشد غمگين ترين اواز خودرا در خاوت محزون چشمانت بخوانم !!!

پایان پرواز

گویی کنار گوری ایستاده ام...

و دانه اشکی مدیون این طبیعتم...

هوا چه عطر آگین است،

خورشید در چشم یک محتضر چه زیباست!

می خواهم این جام سفالین را تا درد بیاشامم،

جامی که پر از شراب خدایان است...

به امیدی که شاید قطره ی عسلی در آن باقی مانده باشد

شاید هم هنوز آینده ای چشم به راه من باشد

شاید در میان توده ها، روحی ناشناخته

روح مرا دریابد و پاسخی به پرسشهای من بدهد!

گلها پرپر می شوند، می افتند و رایحه ی خود را به نسیم می سپارند،

حیات خود را به زندگی و آفتابی دیگر می دهند!

این بدرود است

من می میرم و روان من خاموش می شود،

و غم زده اما آهنگین ، در فضا پخش می گردد!

من و تنهایی و ...

من و تنهايي و غم

چندان به فاصله‌ها فکر نمي‌کنم...

جاي نگاهت رو نگاهم، عطر دستانت که

از هزار گل وحشي خوشبوتر است بر دستانم،

سخن گفتن چشمانت با چشمانم، احساس

زيباي دوست داشتن تو در تودرتوي دلم و گرماي

عشق تو در جانم، هميشه هست.

فاصله‌ها آن قدرها هم مهم نيست. من از همين

فاصله نيز با عطر دلاويز تو مست مي‌شوم،

صداي دل انگيزت را مي‌شنوم، تو را مي‌بويم،

تو را تنفس مي‌کنم و روي زيباي تو را مي‌نگرم.

حقایق تلخ


خواهم نوشت آن حقایق تلخ را...

خواهم نوشت چرا بیقرارم...

خواهم نوشت تا همه بدانند که بر ما چه می گذرد...

آری بدانند!

آنهایی که فکر می کنند خیلی ...

دیگر تاب سکوت ندارم...

باید شکست این سکوت بیست ساله را...

آری...

 راستی ای آنکه دم از انسانیت و آگاهی می زنی،

هیچ می دانی چه به سرمان آمد؟

 یا بهتر بگویم چه به سرمان آوردند...

آوردید...

خواهم نوشت تا اعتراف کنید گناهمان چه بود که اینگونه...

مجازات شدیم و می شویم و خواهیم شد

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

تولدم مبارک

سلام

بدین وسیله فرخنده ميلاد با سعادت اولين اختر تابناک آسمان روستاي گسک را صميمانه از طرف خودم به خودم و دیگر بازماندگان تبريک عرض مینمایم.

تولدم مبارک

واقعا من خوشبختم....

که من کجای این دنیا باشم؟

چه فرقی میکنه که من باشم؟

چه فرقی میکنه من چه جوری باشم ?

چه فرقی میکنه من باشم یا نباشم؟

و.....

وقتی کسی نمیفهمه معنی حرفامو....

 

امروز یه روز دیگه هست

یه روز قشنگ

یه روز مثلا شاد!!!!

یه روز زیبا!

نه نمیشه الکی خوش بود

نمیشه تلقین کرد که امروز ورز خوبیه....

آخه دیشب یه برنامه داشت از غم و غصه و ناراحتی میگفت

میگفت غم و غصه بده

ضرر داره

بیماری میاره

میگفت آدما بیشتر تو غم و غصه هستن تا شادی...

میگفت شاد باشین

سر حال باشین

 من شادم! من خوشبختم!

آیآواقعا من .................

آلبوم

   بـا تـو آغــاز مـي کـنـم خـوب مـن بـه نــام تـومـي نـو يــسـم قــصــه اي تــازه از الهـام تـواي

 

     شروع دلـپــذيـر مثل خورشـيد بي نـظـيـربه تو تـقـديـم مي کنـم عشـقو از مـن بـپـذيراي

 

   قــشــنـگ تـرين بـهانه واسـه گفتن ترانه مـن يـه عـشـق جاودانه به تو تقديم مي کنم در

 

    اين غربت شـبـانـه با صــداقـت عاشـقـانه قلـبـمـو بـا ايـن تـرانـه به تـو تقديـم مي کـنم اي طـلـوع

 

   مـــاندگار گـل هـمــيـشــه بــهــاربه تو تقديم مي کنم هر چه هست در روزگارگفتـه ها ناگفـته هـا

 

    هـر چـه هست در باورم بـه تــو تــقــديــم مـي کــــنـم آرزوي آخــرم اي قــشــنـگ تـرين بـهانه

 

   واسـه گفتن ترانه مـن يـه عـشـق جاودانه به تو تقديم مي کنم در اين غربت شـبـانـه با صــداقـت

 

     عاشـقـانه قلـبـمـو بـا ايـن تـرانـه به تـو تقديـم مي کـنم خدا جون تو و بهار تو رو دوست دارم

 

 


   هر چی عطر گل یاسه مال توهر چی احساسه نیازه مال من هر چی حرفای قشنگه مال توهر چی گوشه و

  

   کنایست مال من هر چی آهنگه قشنگه مال توصدای ساز شکسته مال من کوه بیستون با نقشش مال

 

   توهمه تیشه و رنجش مال من هر چی آسمون صافه مال توهر چی ابرای سیاهه مال من هر

 

    چی روزای بلنده مال تویه شب سیاه ابری مال من اون شبای پرستاره مال تویه دونه ماه و نشونش

 

   مال من هر چی دریاست توی دنیا مال تویه چیکه قطره بارون مال من تموم رنگای عالم مال تویه

 

   دونه رنگ قشنگش مال من دوتاچشمای سیاهم مال تویه دونه خنده نازت مال من تموم عشق و امیدم

 

    مال تویه دونه بوسه گرمت مال من هر چی خاطرات خوبه مال تویه تیکه دفتر کهنه مال من هر چی

 

   شادی، هر چی خنده ست مال توتموم غصه عالم مال من هر چی بوده و نبوده مال تویه دونه آلبوم 

                                                                 خالی مال من

زندگی چیست؟؟؟

زندگي چيست ؟

 

اگرخنده است چرا گريه مي کنيم ؟؟؟

 

اگر گريه است چرا خنده مي کنيم؟؟؟

 

اگر مرگ است چرا زندگي مي کنيم؟؟؟

 

 اگر زندگيست چرا مي ميريم؟؟؟

 

اگر عشق است چرا به ان نمي رسيم؟؟؟

 

اگر عشق نيست چرا عاشقيم؟؟؟

خدایا، چرا؟

سلام دوستان عزیز
امروز واسم خیلی جالب بود، چند وقت پیش در کمتر از یک هفته چند چیز که از خدا میخواستم یکهو به دستم رسید، ولی امروز، همه اونا با همدیگه از دستم پرید...

خدایا، تا کی میخوای منو امتحان کنی؟ این امتحانه یا مجازات؟ چیکار کنم خدایا؟

اگه کسی راح حلی داره، ممنون میشم اگه بگه

کجایی ...

دلخسته از امروز و فرداي بهارم، چيزي شبيه باد و باران كوله بارم، باران نمي بارد ولي امشب به جاي يك آسمان بي تو نشستن گريه دارم، در دفتر بي سرنوشتيهاي دنيا من چكنويس برگهاي روزگارم، شيرين تويي. فرهاد باشم يا نباشم يك بيستون سرد و خالي درد دارم.

 

شكايت عشق نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد آخر ...

 

رمز زندگي كردن اين است كه در بي امنيتي زندكي كنيد. و البته در اين گونه زندگي كردن تامين وجود ندارد. يك قطعه سنگ همواره امن است ويك گل هميشه در معرض خطر - ولي سنگ مرده است وگل سرشار است از زندگي! ولي اگر طوفاني برخيزد گل مي افتد وسنگ در جايش باقي مي ماند

مومن و شیطان

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند...

لباس پوشید و راهی مسجد شد

 اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد

 او بلند شد

 خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد

 و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

 یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.

در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

 مرد پاسخ داد:

(( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))

 از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند.

همین که به مسجد رسیدند

 مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید !

مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!!

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))

مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد

 شیطان در ادامه توضیح داد:

من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم

که باعث زمین خوردن شما شدم!

وقتی شما به خانه رفتید

 خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید

 خدا همه گناهان شما را بخشید.

من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد

 بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن

 خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید

 من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم

 آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید

 بنا براین

 من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم...!

 

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید

 زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است

ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید.

پارسائی شما می تواند خانواده و دوستان و ...را بطور کلی نجات بخشد. 

 

سلام باوفا!

 سلام همه ي اميد محالم...

باوفا!

 عاشقت بازم مي خواد برات بنويسه...

نترس از خوبيات ميگه...

اون قدر هم بد نشدم که بخوام پشت سرت غيبت کنم...

 لابد ارزش من همينه...

نبايد بيشتر از اين از خدا بخوام...

 آخه چرا رفتي ديوونه؟

هنوز جواب قانع کننده اي که دلمو راضي کنه نيافتم...

۱سال یا۱۲ ماه آمار خوبيه واسه سرگرداني من...

آره دوست دارم ازت گلايه کنم

 آخه تنهام گذاشتي آخه بد جوري خردم کردي...

 هر کي از قصه عشق من وتو خبر داره

 در ظاهر با من دلسوزي ميکنه...

 ولي ته دلش به ساده گي دلم مي خنده...

بازبخندن...

 ديشب بارون مي باريد...

 اونم چه باروني...

 ياد تو افتادم

که هر وقت بارون مي باريد مي رفتي زير اون تا خيس بشي...

 الان که هنوزه هم زير بارون ميري...

من که خيلي وقته زير بارونم...

باروني که تو ازش بي خبري...

شايد هم...

نميدانم...

 من با هر لحظه يادت قطره قطره اشک از چشمام مي باره...

 

 اي کاش براي يه بار هم شده بود روي قلبت اسممو حک ميکردي...

 آخه من توي زندگي تو کي بودم؟

 بهم نگو هيچ نقشي تو زندگيت نداشتم...

 باشه نگو مغرور میشم...

عاشقت بودم مي فهمي...

 اول برو از توي لغت نامه معني اين کلمه رو در بيار بعد دم از عاشقي بزن...

 بهت بر نخوره شايد دوسم داشتي

 ولي عاشقم نبودي....

نبودي....

 .........

 امشب

 شب قشنگيه بعد اين همه چشم انتظاري و بي خبري از تو...

 امشب اشک شوق مي ريزم...

 به خدا ديگه مهم نيست تنهام گذاشته...

من آرزويي جز خوشبختي اون ندارم...

 آره بزار بگن من لايق اون نبودم

 آره مسافري که به قلبم سفري کوتاه داشت

 الان در اوج خوشبختيه...

 دستام بعد مدتي مديد رو به آسمون رفت...

 خدايا شکرت...

خدايا ازت ممنونم که بهش احساسي دوباره بخشيدي...

من فقط مي خواستم خوشبختش کنم..

و اون الان خوشبخته...

 واسه مني که مي ميرم براش اين خيلي دلنشينه...

ديگه ميدونم رفتنش هميشگي بود

 اين مرام روزگاره ديگه برگشتي نداره...

خدایا

مواظب  اون باش...

 من نرسيدن به تو رو باخت نميدونم

 يه باخت شاهانه ميدونم...

من به تنهايي در خاطرات اين عشق ماندم..

 من تنها قرباني اين رفاقت شدم...

 هميشه به يادتم...

 من هم بعدها اگه خواستم به اجبار به راه تو برم...

 اسم اولين فرزندم نام مقدس تو خواهد بود...

 و

 تا مادامي که زنده هستم شعله ياد تو را در ذهنم روشن نگه ميدارد.

و اکنون

بعضي وقتا بعضي چيزها دست ما آدما نيست.

مثلا مردن يا زنده موندن يا خيلي چيزاي ديگه...

اما يکي از چيزايي که واقعا واسه انسان ها متفاوته خاطرات ماست.

خاطراتي که وقتي توي دفترچه زندگيت ورق ميزني

ممکنه هر حالتي بهت دست بده ومهمترين خصلتي که دارن

اينه که نمي توني اونا رو پس از مدتي به دست فراموشي بسپاري.

يعني مثل سايه دنبالت ميان وهيچ موقع تنهات نميگزارن.

توي خواب يا بيداري همه جا دنبالتن و راحتت نميزارن.

هرچقدر که سن آدم بالاتر ميره بيشتر تنهايي رو حس ميکنه.

يادم مياد بچه که بودم همه از توي نگاهم مي خوندن که چي ميخوام.

اما حالا هرچي فرياد ميزنم هيچ کس صدامو نمي شنوه.

واقعا ما آدما چرا بايد اينطوري باشيم.

وقتي از بيادآوردن يه خاطره اي حالمون بد ميشه

ومي خواهيم اونو واسه هميشه فراموشش کنيم

به هيچ عنوان نميتونيم.

و مثل خوره مي افته به جونمون

در حقيقت به قول يک نفر:

در عرض يک دقيقه مي توني

يه نفر روخورد کني

در يک ساعت ميشه

کسي رو دوست داشت

و در يک روز عاشق شد

ولي يک عمر طول ميکشه

تا کسي رو فراموش کني. 


و اکنون...


..............................

بر گرفته از وبلاگ نویسندهabbasak31

مرد کور

روزی مرد کوری روز پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

روی تابلو خوانده می شد :

من کور هستم لطفا کمک کنید . 

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت

فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت

آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و آن را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. 

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه ش

د که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است .

مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست

اگر همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید

که بر روی آن چه نوشته است ؟ 

روزنامه نگار جواب داد :

من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشته ام و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد . 

مرد کور هیچگاه نفهمید

او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد : 


                          امروز بهار است اما من نمی توانم ببینم !!!!!!!!! 

عشق و وفا

::در قرار عشق که وفا وجود نخواهد داشت:: ::

اما نمي دانم چرا طبيعت اين قرار را گذاشته است

من از تبار زخم خوردگان تقديرم من يه زود فراموش شده اسيرم...

در اين وبلاگ يادي از دل نوشته هاي گذشته نه چندان دورم ميکنم...

روزهايي که با ياد تو طي شده اما به سختي...

فقط مي توانم بگم يادش به خيرچه روزايي را بي تو به سر کردم...

من منتظرم تا دوباره بيايي...

ولي افسوس که ديگه ديره براي عاشق شدن و عاشق ماندن...

خدا به همرات آهوي گريز پاي من...

تقديم به تو با وفا و همه زخم خوردگان تقدير...


    به اين نتيجه رسيدم که با سرنوشت نميشه جنگيد

سال نو مبارک

سلام عزیزان

سال نو رو پیشاپیش تبریک میگم و واسه همه شما سال خوبی رو آرزو میکنم، امیدوارم با نظرات قشنگتون منو راهنمایی کنید

بازم بیاین پیشم

بای