مرد کور
روزی مرد کوری روز پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود
روی تابلو خوانده می شد :
من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت
فقط چند سکه در داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت
آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و آن را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه ش
د که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است .
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست
اگر همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید
که بر روی آن چه نوشته است ؟
روزنامه نگار جواب داد :
من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشته ام و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .
مرد کور هیچگاه نفهمید
او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد :
سلام.من احمد هستم دانشجویی کامپیوتر. اين وبلاگ رو زدم براي تمام عاشق هاي دلباخته. البته نه اين عشقاي خيابوني، منظورم عشق واقعيه. اميدوارم از وبلاگم خوشت بياد.راستي نظر يادت نره ها. یک نظر بدی هیچی ازت کم نمیشه. بازم بيا پيشم.