گویی کنار گوری ایستاده ام...

و دانه اشکی مدیون این طبیعتم...

هوا چه عطر آگین است،

خورشید در چشم یک محتضر چه زیباست!

می خواهم این جام سفالین را تا درد بیاشامم،

جامی که پر از شراب خدایان است...

به امیدی که شاید قطره ی عسلی در آن باقی مانده باشد

شاید هم هنوز آینده ای چشم به راه من باشد

شاید در میان توده ها، روحی ناشناخته

روح مرا دریابد و پاسخی به پرسشهای من بدهد!

گلها پرپر می شوند، می افتند و رایحه ی خود را به نسیم می سپارند،

حیات خود را به زندگی و آفتابی دیگر می دهند!

این بدرود است

من می میرم و روان من خاموش می شود،

و غم زده اما آهنگین ، در فضا پخش می گردد!