پایان پرواز
گویی کنار گوری ایستاده ام...
و دانه اشکی مدیون این طبیعتم...
هوا چه عطر آگین است،
خورشید در چشم یک محتضر چه زیباست!
می خواهم این جام سفالین را تا درد بیاشامم،
جامی که پر از شراب خدایان است...
به امیدی که شاید قطره ی عسلی در آن باقی مانده باشد
شاید هم هنوز آینده ای چشم به راه من باشد
شاید در میان توده ها، روحی ناشناخته
روح مرا دریابد و پاسخی به پرسشهای من بدهد!
گلها پرپر می شوند، می افتند و رایحه ی خود را به نسیم می سپارند،
حیات خود را به زندگی و آفتابی دیگر می دهند!
این بدرود است
من می میرم و روان من خاموش می شود،
و غم زده اما آهنگین ، در فضا پخش می گردد!
+ نوشته شده در شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 21:52 توسط پسر عاشق
|
سلام.من احمد هستم دانشجویی کامپیوتر. اين وبلاگ رو زدم براي تمام عاشق هاي دلباخته. البته نه اين عشقاي خيابوني، منظورم عشق واقعيه. اميدوارم از وبلاگم خوشت بياد.راستي نظر يادت نره ها. یک نظر بدی هیچی ازت کم نمیشه. بازم بيا پيشم.