درمونده بودم...
خسته و درمونده بودم
از همه جا رونده بودم
به هر خونه ميرسيدم
مهمون نا خونده بودم
هيچكي حسابم نميكرد
هيچكي جوابم نمي داد
از تشنگي ميمردم و
هيچ كسي آبم نمي داد
يه مدت غريب بودم
تو غصه شديد بودم
اما يه روز جمعه اي
كه خيلي نا اميد بودم
فرشته مهربوني
منو دوباره زنده كرد
اون كه با دست كوچيكش
بزرگا رو شرمنده كرد
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ دی ۱۳۸۷ ساعت 13:6 توسط پسر عاشق
|
سلام.من احمد هستم دانشجویی کامپیوتر. اين وبلاگ رو زدم براي تمام عاشق هاي دلباخته. البته نه اين عشقاي خيابوني، منظورم عشق واقعيه. اميدوارم از وبلاگم خوشت بياد.راستي نظر يادت نره ها. یک نظر بدی هیچی ازت کم نمیشه. بازم بيا پيشم.