|
ميدونی
يه وقتايی آدم يه دنيا حرف برا گفتن داره منتهی نميدونه
سرو ته قضيه رو چه جوری هم بياره که دوستای عزيز متوجه بشن چی گفته ..
حتی برا ديوونه ای
مثل من که بقول ابی عزيز با سبک مخصوص خودم هی میپرم تو حرف خودم..
هم قادر نيستم بگم ....
واين معجون عجيب و غريبی که تو سرم داره هی ميجوشه
چی ميتونه بگه ..
خوب صبر کن شايد تونستم ...
يه جمله از يه کتابی که خيلی دوسش داشتم و ديگه متاسفانه هيچ آثاری ازش نديدم ..
اين بود ....
ذلت رايگان ترين هديه هر پناهيست که ميتوان جست ..
پس بايد متکی به خود عمل کرد ..
ولی اينم برام سواله که کدوم خود ..
خودی که يه مرتاض هندی بعد يه عمر رياضت بهش دست پيدا ميکنه
يا خودی که مثل همه ما يه جورايی ول معطله..
ياخودی که خودشم نميدونه کيه ....
يا خودی که بايد به خودش بياد که بشه خود آ...
يا به عبارتی خدای خودش....
حالا ثابت شد
واقعا يه ديوونه اس ....
(زياد جدی نگيررفيق يه وقتايی جدی جدی ميزنه به سرم)....
خوب اينا همش عين زندگيه ........
غصه نخور..
بر گرفته از روزگار |