|
به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد ؟ می دانم
چه خواهی کرد ؟ دل را خون رخ را زرد می دانم
یکی بازی بر آوردی که رخت دل همی بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانم
به حق اشک گرم من به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم
مرا دل سوزد و سینه ترا دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم به
به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید :
نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم
دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمی گفتی
که از مردی بر آوردن ز دریا گرد می دانم

شبی یا د دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت :
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تورا گریه و سوز و زاری چراست ؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به درمی رود
چو فرهادم آتش به سر می رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فورو می دویدش به رخسار زرد
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استاده ام تا بسوزم تمام
ترا آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دردی آشمم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه ای زان آب آتشگون که من
در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف ترا مشک ختن
میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب
میرود چون سایه هر دم بر در بامم هنوز
نام من رفته است روزی بر لب جانان بسهو
اهل دل را بوی جان میآید از نامم هنوز
در ازل داده است مارا ساقی لعل لبت
جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ایکه گفتی جان بده تا باشدت آرام جان
جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حــــــــــــــافظ لعل لبش
آب حیوان میرود هر دم ز اقلامم هنوز

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می کنند
گویند رمز عشق نگویید مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می کنند
ما از برون در شده مغرور و صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند
تشویق وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند
صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید
خوبان درین معامله تقصیر می کنند
قومی به جد وجهد نهادنند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

در ديده به جاي خواب آبست مرا
زيراکه به ديدنت شتابست مرا
گويند بخواب تا به خوابش بيني
اي بيخبران چه جاي خوابست مرا
افسوس نگاه عشق واگیر نبود
بی خنده لبان تو نمک گیر نبود
با ناز مرا یک شبه حراج زدی
آخر دل من که دست و پا گیر نبود
بر جای لبان تو بر گونه ی پر دردم
اشکی گذری دارد کز دلم برون آید

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم غصش قد یه دنیا میشه
میره یه گوشه پنهون میشینه
اونجارو مثل یه زندون میدونه
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوایی بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها میشم
اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه مینشستیم منو یار
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوایی بجنبی پیرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه
دل این آدمو زشت و دیگه زیبا نمیشه
اون بالاها داره زاغه ابرارو چوق می زنه
اشک این ابرا زیا د ه ولی دریا نمی شه
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوایی بجنبی پیرت می کنه
میره یه گوشه پنهون میشینه
اونجارو مثل یه زندون میدونه
|