|

آرزو دارم كه مرگت را ببينم
بر مزارت دسته هاي گل بچينم
آرزو دارم ببينم پر گناهي
مرده اي در دوزخي و رو سياهي
جاي اينكه عاشق زار تو باشم
آرزو دارم عزا دار تو باشم
بهتر از هر عاشقي نازت كشيدم
در عوض نامردمي ها از تو ديدم
هر كجايي راه خوش بختي نيابي
راحت و بي دق دقه هرگز نخوابي
هر كجايي آب خوش هرگز ننوشي
يا لباس عافيت هرگز نپوشي
اي چپاول گر تو اي وحشي تر از ببر
وحشيانه هم بميري گر كني صبر
عاشقم كردي و رفتي از كنارم
رنگ پاييزي كشيدي بر بهارم
ای پری و انس و جن با تو همه بد
مرگ تو آیینه بندان می کند شهر

فریاد نزن ای عاشق
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
درد را در چهره عاشق تو با ذهن خود می نگرم
فریاد نزن ای عاشق، فریاد نزن ...
بی سبب نیست چنین فریادم
بیگناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگی
هم خودمو هم تورو به باد دادم
بی گناه در دام عاشق افتادم
اگر احساسم و می فهمیدی
قلبتو دوباره می بخشیدی
لحظه ی پایان این دیدار را
روز آغازی دگر می دیدی
اگر بیهوده نیم ترسیدم
عشقو آن گونه که هست می دیدم
شاید این لحظه های غمگین وداع
قلبمو دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم
ما سزاواریم اگر گریانیم
این چنین خسته و سرگردانیم
ما که دانسته به دام افتادیم
چرا از عاشقی رو گردانیم
وقتی پیمان دل رو می بستیم
گفته بودیم فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز
از دو ایل نا برابر هستیم
نه گناه کاریم نه بی تقصیر
منو تو بازیچه تقدیریم
هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق
با دل و احساس خود در گیریم
بیشتر از همیشه دوستت دارم
گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم
زیر آوار فرو ریخته عشق
از دل چیزی نمانده که به تو بسپارم
تو که هم دردی ؛ مرا یاری بده
اگر عشق با ما سریاری نداشت
تو به من قول وفاداری بده

امشب دوباره دلم بی صدا شکست
با گریه ای غریب و غمی اشنا شکست
تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو
پرواز کرد و چون غمی رها شکست
عمری من شکستم و با درد ساختم
اما کسی نگفت چرا بی نوا شکست
مانده ام میان موج غریبی ز اشک و آه
کشتی صبرم بی ناخدا شکست
ای کاش باز به داغ دلم رسی
امشب دوباره دلم بی صدا شکست

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای شکستن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای قلب دور اندیش را.....
من پذیرفتم عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است..
گر چه تو تنها تر از من می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی..
آرزو دارم بفهمی درد را .... !
تلخی برخورد های سرد را.. !م

|